تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن...

گاهی به آسمان نگاه کن...

حتی اگر چشم هایت را با دستمالی سیاه بسته بودند...

. . . ...صدایش بوی واقعیت می داد...مثل صدای مردی که برنامه های مستند را اجرا می کند...مرموز و ترسناک! آری...واقعیت تلخ است!...(اونقدر تلخیش زیاده که می خوای بیاری بالا! حالتو بد می کنه!)

.

 .

 .

 هر چی می گذره بیشتر احساس می کنم که خیلی تنهام! تا وقتی بچه بودیم با اسباب بازی ها و خاله بازی هامون سرمون رو گرم می کردیم... ولی حالا باید به زور سرمون رو گرم کنن! با چیزای خیلی مسخره!

 .

 .

.

 دنیا خیلی بزرگه...بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم... اونقدر که ناامید شدم که آیا نیمه ی گمشده ی خودم رو پیدا می کنم یا نه!

.

 .

.

راستی... چند وقتیه که عاشق خدا شدم! دلم می خواد زیر آسمونش بگردم و بچرخم و اسمشو فریاد بزنم...

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت17:58توسط فاطمه | |

دلم می خواد همه ی پست های قبلیم رو پاک کنم...

می خوام از نو شروع کنم...بدون هیچ پس زمینه ای!

واقعا چرا اینجوری شدم؟! نه به اون موقع که با ذوق و شوق می اومدم که اینجا حرف بزنم نه حالا که هر ۱۰ سال یه دفه سر می زنم تا یه چیزی اپ کرده باشم!

شاید وقت ندارم! نه دارم!

شاید ...

مثله همیشه "چرت و پرت"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت11:33توسط فاطمه | |

به کدامین گناه ناکرده؟!

ایستاده اید..ایستاده اید بر فراز کاخ هایتان و در شیپورهاتان می دمید...آن قدر وحشیانه تا ندایتان به گوش تمامیت برسد!!

می دمید. شما....دم از حقوق بشریت می زنید.شمایی که سال های سال است بشریت را به زیر انبوهی از خاک، تبعید کرده اید!!

و امروز برای لایحه ی حقوق بشریتتان جشن تولد باشکوهی برپا می کنید و در همسایگی تان با نداریشان از مرگ پذیرایی می کنند!

ما را چه شده است؟ در کدامین شب زمستانی، آرام و بی سر وصدا..گام های استوار و لرزانمان را برداشتیم و با دست هایی کرخ شده تق تق کنان برسر در همسایه کوبیدیم و انسانیت را برایشان جا گذاشتیم؟؟

در کدامین شب...انسانیت را کودکی سرراهی نامیدند؟ کدامین شب...

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت18:49توسط فاطمه | |

کعبه یک زمزم اگر در همه عالم دارد**چشم عشاق بنازم که دو زمزم دارد


هر کجا ملک خدا هست حسینیه توست**هر که را می نگرم شور محرم دارد


نه محرم نه صفر بلکه همه دوره سال ** کعبه با یاد غمت جامه ماتم دارد


روضه خوان تو خدا گریه کن تو آدم**اشک ارثی است که ذریه آدم دارد

در دشت لاله زاران ...در شام غمگساران ...در چشم بی قراران باران  گرفته باران

بر خاک پاک یاران باران گرفته باران...باران گرفته باران...

هر دم به جستجویی دل می رود به سویی... دل می رود به سویی

در خون شد آرزویی...

از داغ نو بهاران باران گرفته باران...باران گرفته باران...

حتما همتون از اتفاقایی که دور و برتون داره می افته خبر دارید... ولی تا چه حد برامون مهم باشه... این توش حرف داره!

یه زمانی از سکوت خوشم می اومد ولی حالا وقتی سکوت این کشورای عربی و اعضای سازمان ملل متحد  و حتی آدمای دور و برم رو می بینم...

یه لحظه برو تلویزیونتونو روشن کن...ببین چه جوری زن ها و بچه ها رو از زیر آوار در می آرن... حتی اگه به قول بعضی ها هم تقصیر خود غزه ای ها باشه اینجوری باید نسل کشی کنن؟!؟!

نمی دونم چی بگم...آدم واقعا دلش می سوزه! ولی چه کار می شه کرد... تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه که بهشون نشون بدیم که ما به یادشون هستیم...

                                                                              التماس دعا

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت19:1توسط فاطمه | |

وای وای وای!

خسته شدم! به کی باید بگم که درمونم باشه؟!

بعضی اوفات اینقده اعصابم خورد می شه می خوام تک تک آدمایی که ناراحتم کردن گیرشون بیارم خفشون کنم...!

خیلی وقت بود که اینجا نیمده بودم! تو این مدت یه بار وبلاگم هک شده بود! کسی فهمید؟!

مرسی ممنون نمی خواد اینقده اهمیت بدین!

ولی باید از کسی که این هدیه رو بهم برگردوند حتما تشکر کنم! از آقا سجاد! ازت ممنونم... با همه ی بدی های من تو خوب بهم خوبی کردن رو نشون دادی!

بله این آقا سجاد ما از انجا که به کامپیوتر وارده وبلاگم رو از اون نامرده مفت خور پس گرفته! الهی یکی یه چیز ارزشمندتو ازت بگیره! آمین!

آقا سجاد گفته بودی بین خودمون باشه ولی نه همه باید بفهمن!

برادری رو کامل کردی!

یه متن خیلی قشنگ خوندم تو وبلاگ نوازش! حتما برید بخونید...

از شنبه امتحانام شروع می شه ...

ایشالا به امید خدا خوب می دم!

اینم از یه پست جدید! وبلاگ جونم دوست ندارم کسی تو رو ازم بگیره حتی اگه چیزی توت ننویسم تا همیشه مال من باید باشی!


می شه خودتو معرفی کنی آشنای به ظاهر غریب؟!

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت19:11توسط فاطمه | |

خنده بر لب می زنم تا کس نداند حال من

ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

 

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت15:8توسط فاطمه | |

سلام دوستان!

واقعا معذرت که اینقدر دیر به دیر میام!

سرم به شدت شولوغه ( حالا اگه از همه ی وقتم واسه درس خوندن استفاده می کردم یه چیزی ولی بیشترش خوابم)

از کسایی که به وبلاگشون سر نمی زنم به شدت معذرت می خوام!

خیلی ها بهم گفتن که دورانه دبیرستان دوران فوق العاده ای هست و تا می تونی خوش بگذرون...

من و نگین جونم هم کلی داریم خوش می گذرونیم...( با کلی دوست دیگه: نرگس...مریم.الهه...متین خانومی... زینب عزیزم و  بیشتر بچه های ریاضی که بخوام بنویسم اوووووو اهههههههههه)

اینقدر سر کلاسا می خورییییییییم که نگو! وقتی که فسفره مغزمون کم می شه  آجیل های مامانه من به دادمون می رسه!

امتحانا هم که همیشه اشتراکی میدیم... جالبه میز اول! معلم میاد بالا سرمون وای می سته ولی چون همش حواسش به اون آخراس زیاد نمی فهمه میز اول چی می گذره! البته دو تامون درس می خونیم بیشتر جوابا رو با هم چک می کنیم!

یه دفعه سر کلاس عربی داشتیم کاکائو می خوردیم اینقدر من لفتش دادم که کاکائو هه تو دستم آب شد! خانوم هم همون موقع نگین رو صدا زد ( باهاش کار داشت چون نگین نماینده کلاسه) نگین توی میز می شینه ... من پا شدم که نگین بره بیرون... سعی کردم دستم رو بپوشونم ها ولی خب فک کنم دید!!!

امروز هم که نگین نیمده بود حالش بد بود من رفتم پیشه حورا نشستم! حورا رو هم اغفال کردم!

زنگه آخر رفتم دو تا شیر کاکائو. خریدم سر کلاس زبان بخوریم!  حالا حورا هی هورت می کشید هی از نی اش صدا می اومد! خانوم هم صد و ده بار دیدش! ولی چون کلا کلاس شلوغ بود چیزی بهمون نگفت!!

واسه فردا هم کلیییییییییی کار دارم. برنامه فردامون اینه: ۴ ساعت هندسه ۳ ساعت حسابان ۱ ساعت هم تاریخه بی نوا!

یعنی ممکنه مغز ما بکشه؟! ....مامان  فردا ظرفه آجیل رو با جا بده !

معلم تاریخمون ناظممونه ! دقیقا صد و هشتاد درجه متفاوت با زنگای تفریح... خیلی الهیه!

می خواستم یه مطلب پر معنی بزارم ولی خب وقت کوتاه است و حرفای منم کلی ی ی ی ی!

احساس می کنم وبلاگم یه حالته رکود بهش دست داده! مثله یه مرداب شده! نه؟!

شاید به خاطره اینه که دیر به دیر بهش سر می زنم!

چی کار کنم به نظر شما؟!

 

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت19:0توسط فاطمه | |

سلام دوستای عزیز

اومدم بگم که شاید کمتر بتونم بیام اینجا. آخه با شروع مدرسه ها سرم کمی شلوغ می شه... یه وقت منو فراموش نکنید ها اونوقت دلم می گیره!

امروز روز اول بود... خیلی خوش گذشت... واقعا دلم برا مدرسه تنگ شده بود ولی اینو تا قبله ورود به مدرسه نفهمیده بودم!

از شیطونیامون تو همین روز اولی و مورد مواخذه ی ناظم قرار گرفتن گرفته تا بچه ی خوبی شدن و میز اول نشستن و با دقت به حرفای معلم ها گوش دادن!

ولی به نظره من زیاد هم نباید به حرفای معلم ها با دقت گوش داد چون یهو و نا غافل یه سوتی هایی می دن که می خوای از خنده بترکی! و از اونجایی هم که میز اول نشستی نتونی منفجر بشی!

اگه اینقدر بچه ها رو از درس و سنگینیش تو ساله سوم نترسونن آسمون به زمین می آد؟

یکی به این معلم ها و ناظم ها بگه وقتی یه دانش آموز با ذوق و شوق می اد بهت سلام میکنه آخه چرا یه کاری می کنی بچه یخ کنه؟!

چقدر باید پله بالا پایین بریم از حیاط تا کلاس!

خب نریم تو حیاط چی می شه؟!

.

.

.

خب دیگه خداحافظ

التماس دعا

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت21:17توسط فاطمه | |

سلام دوستای گلم

چطورین؟ خوبین ایشالا؟ منو سر افطار دعا می کنید دیگه؟ ببینم مهمونی هم میرین؟  دیدین چقده خوش می گذره آدم تو ماه رمضون می ره مهمونی؟! وقتی کمک میکنی سفره افطار رو آماده کنی...

 ما ها امشب افطاری دعوت بودیم... خونه مامان بزرگم

ما از ظهر رفتیم اونجا...قبلش رفتیم مهد دنبال پسرخالم...اسمش محمدصدرا ست...اسفند می شه ۲ سالش! چون خالم روزا میره مطب میزارتش مهد... ما هم که حدود یه ماهی می شد که ندیدیمش و دلمون واسه دیدنش ضعف می رفت نتونستیم تا مغرب منتظر بمونیم رفتیم دنبالش... خوبه منو زیاد نمیشناسه که اونجوری وقتی منو دید پرید بغلم...اگه می شناخت که...!

مامان من که از بس تو ماشین حواسش به صدرا بود و قربون صدقه اش می رفت پیش خودم گفتم ای بابا کاش تو خونه به جا این همه الافی توبه ای طلب استغفاری کرده بودم که اگه ابنجا خدا نکرده تصادف کردیم  حداقل از مردن نترسم که خدا رو شکر سالم و سلامت رسیدیم خونه مامانجون...

من صدرا بغل و خواهرم هم خواهر کوچیکم که ۶ ماشه بغل...

یکی ما رو می دید احتمالا همچین تصوری می کرد که ما از اون دخترایی هستیم که به زور بابا ۹ سالگی ازدواج میکنن و  ۷-۸ تا بچه ی قد و نبم قد دارن! با اون چادر چاقچون و ساک بچه و کیف هامون...حالا مگه در و باز می کردن...!

خاله ی من به دختر هم داره اسمش صباس... ۷ سالشه...از اون پر سر و صداها و شر و شیطونا... تا داداشش و دید انگار که یه قرنه دوریش و تحمل کرده پرید رو من... ای بابا به جا این کارا وسایلمو ازم بگیر وگرنه داداشه عزیزت از دستم می افته ها! ولی مگه گوش کرد...

وقتی این خواهر و برادر با هم می افتن .... وای غوغا می شه...! یه بار این جیغ می زنه یه بارم اون...سرسام آوره...!

واسه همین خاله ی من تا از مطب اومد خونه مامانجونم تندی آماده شون کرد ببرتشون بیرون...آخه بابابزرگم چند روز پیش عمل قلب داشته و به سکوت نیاز داشت دقبقا همون چیزی که خاله زاده های من نمی فهمن یعنی چی! صدرا از بس قوطی قرص های باباجونمو تکون داد فک کنم همشون خورده خاک شیر شدن!

اونا که رفتن من و هانیه خواهرم که از من بزرگتره هم شروع کردیم به آماده سازیه سفره افطار... فک کنم بیشتر وقتمون صرف تزئین دو تا بشقاب فینگیلی حلوا شد از بس که هی خراب کاری کردیم و دوباره از نو حلوا پهن کردیم... من که دیگه از خیر تزئین گذشته بودم  واسه همین  شله زردا رو هانیه تکی تزئین کرد ولی از بس خندیدیم همه ی طرح های شله زردا حالته خط خطی داشت از بس دستش موقع خنده می لرزید...

مثلا قرار بود  من به طور کامل و به سلیقه و نظر خودم سوپ رو آماده کنم که اونم همه ی اهله فامیل توش نظر دادن به جز من! مامان بزرگم  هم که  اصلا موادشو از قبل آماده کرده بود! من فقط حکمه همزن رو داشتم! ولی عجب سوپی شد...دستم طلا . به قول بابابزرگم دیگه وقته شوهر کردنمه!.... خدا نکنه!

شادوماد ( دایی جونم) هم بالاخره قدم رنجه کردن با عروس جونشون تشریف آوردن...سوت...کف...

محاله دایی جانه من جایی باشه و کسی اونجا ناراحت باشه از بس باهات شوخی میکنه و می خندونتت...خوش به حاله زن دایی جانم!

۱ ساعت مونده به اذان کارای ما تموم شد... حالا نشستیم کنار سفره... چش تو چشه چیزای خوشمزه و خوشگل... اگه اذان یه دقه دیرتر می دادن سفره هه با همه ی چیزای خوشمزه اش از خجالت آب می شد می رفت تو زمین از بس ما نگاش کردیم.... چشاتو درویش کن اإإإإإإإ!

افطارمونو کردیم ولی خالم اینا هنوز نیمده بودن...! خانوم خانوما رفته بودن خرید... ای ناقلا من که می دونم از زیر کارا در رفتی... باشه نوبت خرید ما هم می رسه... وقتی اومدن انگار زلزله اومده....صدرا با اون سه چرخه اش که وقتی راش می بره قد یه تریلی صدا میده...صبا هم واسه من با اون کیف جدید مدرسه اش که زیرش چرخ داشت و اونم کم صدا نمی داد ماشالا... این دو تا کارشون خط خطیه اعصابه... ای وای شوهر خالم.... حجاب من کووووووووووووووووووو؟!؟!؟! حالا باقی خریداتون هم می کردین تا شام هم می خوردیم بعد می اومدید خب...

شام هم خوردیم... اوووووووووووووو حالا کی حوصله سفره جمع کردن داره... اینجا بود که کلی به جون انیسه و خدیجه( خدمتکاران زحمتکش) دعا کردیم...ولی دعای ما که اونا رو واسمون نمی آورد تا سفره جمع کنن... اینجا بود که همه ی چشم ها به طرف خالم  چرخش پیدا کرد که یعنی تمیز کردنه سفره دستتونو می بوسه... البته همه کمک کردن ها... آره کردن! من نکردم...همین جوری مسافت بین سفره تا آشپزخونه رو هی می رفتم و می اومدم به دو دلیل:۱- هم به جهته اینکه دیگران فک کنن أأأأأ من چقد فعالم و ۲- هزم شدن اون همه غذایی که خورده بودم!

من یه چیزی کشف کردم! فک کنم فینگیل خالم اینا( صدرا) دچار یه مرضی به نام عاشقی شده که علتش هم فینگیل ما ( زینب کوچولو) هست!آخه هر کسی بهش می گفت یه بوس بده می اومد فینگیل ما رو بوس می کرد...خب این یعنی چی؟!؟! لازم به ذکر است که از بیانه اکتشافم سخنی بر زبان نیاورده چون مسلما با پندهایی ار قبیل: جلو بچه ها از این حرفا نزن...زشته...بده و اینا رو به رو می شدم!

فک کنم وقتی فینگیل ما بفهمه که کسی که بهش ابراز علاقه می کنه همونیه که هی با جیغ هاش از خواب ناز بیدارش می کرده یه کاری دسته فینگیل خالم اینا بده....!

کاش منم یه نی نی مثه صدرا بودم که داداشم هی باهاش بازی می کرد...این دوتا اینقده با هم گرم گرفته بودن....مطمئنم اگه من جای داداشم  با صدرا از اون شوخی ها می کردم صورتم به طور کامل خط خطی می شد...آخه عصبانیت و ناراضی بودنش و با چنگول انداختن به سمته صورت مخصوصا نقاط حساس از جمله چشم ابراز می کنه...این که می گن کبوتر با کبوتر باز با باز همینه ها! مثه صبا که عمرا آبش با داداشم تو یه جوب بره!

چقدر حرف زدن از نی نی ها و حرکاتشون رو دوس دارم( از نوشته ی به این بلندیم معلومه)

کاش هیچ وقت فراموش نکنیم ما هم به روزی بچه بودیم و نی نی...

نی نی هایی که اگه ازشون چیزی بخوای همین که خودتو به گریه هم بزنی بهت می دن...ولی وقتی بزرگ می شن اگه شبانه روز براشون گریه کنی از ته قلبت ونه الکی... برو بابا خانوم...تو این زمونه کی به گریه ی تو اهمیت میده؟!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت23:58توسط فاطمه | |

باید بنویسمشان...باید بنویسم حرف هایم را...

باید این دلتنگی ها...این افسوس ها..این خاطرات تلخ و شیرین...این مناجات های شبانه...باید همه را بنویسم...

باید همه را بنویسم تا اگر روزی من نیز چون خیلی های دیگر خودم را...هدف ام را... آرزو هایم را فراموش کردم به سراغ دفتر سیاهم بیایم و راه بازگشتم را بیابم...راه بازگشت به این دوران که هر کس می یابد آنچه را که از زندگی می خواهد...

آری... می نویسم تا عقیده ام را و اینکه در زندگی ام به دنباله چه هستم را به دست فراموشی نسپارم...

می نویسم تا فرق کنم...تا فرق کنم با همه ی آنان که در راه زندگی دچار سردرگمی شده اند و برای هدف های پوچ و بیهوده چه تلاش ها که نمی کنند...

می نویسم ار دلتنگی هایم...دلتنگی هایی که همیشه از ندیدن نیست...دلتنگی هایی که حتی در لحظه ی زیبای دیدار یار هم به سراغم می آیند که مبادا دیدار امروز خاطره ی تلخ جدایی فردا باشد...

می نویسم که با همه ی دل تنگی هایم هیچ گاه غم را به درونم راه نخواهم داد...چون ایمان دارم که کسی هست که یاد او و ذکر نامش چنان وسعتی به قلب تنگم می بخشد...

می نویسم از آرزوهایم...آرزوهای بزرگ در افق های نزدیک...از دویدن زیر باران در کوچه های خلوت شب گرفته تا اینکه در یک شب مهتابی زیر آسمان پرستاره ی کویر با معبودم راز و نیاز کنم...

می نویسم از خودم...که چه ساده اسیر زندان نمی دانم ها و شاید هایم می شوم و بی خبر از اینکه کلید آزادی در دست دارم با ای کاش ها همنشین می شوم...

می نویسم تا اگر روزگاری بر سر دو راهی زندگی قرار گرفتم به یاد آورم که در ابتدا در چه مسیری قدم گذاشته ام...

       

پ. ن ۱ / یه دوست:

بنویس و هراس مدار
از آن که غلط می افتد
بنویس
و پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است می نویسد و پاک می کند
و ما هنوز مانده ایم
در انتظار پاک شدن
و بر خود می لرزیم

پ. ن ۲ / تو زندگی یه لحظه های هست که دلت واسه یکی خیلی تنگ می شه...اونقدر که دلت می خواد اونو از رویاها و خاطراتت بیرون بکشی و بغلش کنی...

پ. ن ۳ /

مهربانم،اي خوب!
ياد قلبت باشد، يك نفر هست كه اينجا
بين آدمهايي،كه همه سرد و غريبند با تو
تك وتنها،به تو مي انديشد
و كمي، دلش از دوري تو دلگير است

مهربانم،اي خوب!
ياد قلبت باشد،يك نفر هست كه چشمش
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعايش اين است:
زير اين سقف بلند،هركجايي هستي،به سلامت باشي
و دلت همواره ، محو شادي و تبسم باشد.....

مهربانم،اي خوب! ياد قلبت باشد
يك نفر هست كه دنيايش را
همه هستي و رويايش را،به شكوفايي احساس تو پيوندزده
و دلش مي خواهد،لحظه ها را با تو،به خدا بسپارد

مهربانم، اي خوب!
يك نفر هست كه با تو
تك و تنها با تو
پراز انديشه و شعر است و شعور
پراحساس و خيال است وسرور

مهربانم !اين بار ،ياد قلبت باشد
يك نفر هست كه با تو،به خداوند جهان نزديك است
و به يادت،هر صبح،گونه سبز اقاقيها را
از ته قلب و دلش مي بوسد
و دعامي كند اين بار كه تو
با دلي سبز و پر از آرامش ،راهي خانه خورشيد شوي
و پر از عاطفه و عشق و اميد
به شب معجزه و آبي فردا برسي......

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت21:31توسط فاطمه | |

خاطرم هست شبی راکه باتودرددل می کردم....

وقتی قلبم مالامال دردبی کسی بود،اشک رابه من هدیه کردی.

وقتی سرم ازهوای بی کسی پرشده بود،مهررابه من هدیه کردی.

وقتی پاهایم ازتنهارفتن سست شده بود،قدقامت الصلاة رابه من هدیه کردی.

همه چیزبه من عطاکردی،ولی نگفتی اگرشانه هایم ازخستگی درهجوم تنهایی یخ زده بود...

ودرهمین هنگام درست وقتی که باچشم های موّاجم درقدقامت الصلاة به آسمان خیره شدم،

باچشم های زیبایت نگاهم کردی وگفتی:خودت رادرآغوشم رهاکن.

بعدازآن هربارشانه هایم احساس خوشی نداشت،چشم هایم رابستم وبی پرواخودم رادرآغوشت رهاکردم.

ای آرام جانم!

گرمای وجودت درتمامی لحظات زندگی ام جریان دارد.من خودم رادرآغوشت رهامی کنم و

می دانم آغوشت همیشه به من مشتاق است،که توخودگفته ای:

اگربندگانم بدانندکه من چقدربه آنهامشتاقم،بلافاصله جان می سپارند.

 

سلام دوستای گلم!

خوبید خوشید؟! با تابستون چه کارا می کنید؟ البته دیگه داره تموم میشه...دلم برا همتون خیلی تنگ شده!

اول یه معذرت خواهی بکنم از دوستانی که فکر می کنن من به وبلاگاشون سر نزدم...تقصیره بلاگفاست هر نظری تو هر وبلاگی می دادم می گفت امکانه درجه نظر جدید وجود ندارد!!! ایشالا سر فرصت نظرامو می دم...

خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم هم به خاطره این بود که به قول شما می خواستم همه از پسته قبلیم نهایت استفاده رو بکنن هم خدا وکیلی حسه آپ نبود...

زینب جون اصلا قبله این که تو نظر بدی من می خواستم آپ کنم البته دلیله آپم هم اینه که می خواستم یه کمکی به فائزه ی بینوا داشته باشم که فک نکنه حرفش پچیزی نمی ارزه بزار فک کنه من ترسیدم وبلاگمو پلمپ کنه واسه همین آپ کردم 

فائزه جونم ببخشیدا اینا همش شوخیه البته دعوای تو و زینب اصلا به من ربطی نداره

در هر حال همتون شاهدین که من آپ کردم... از نظراتتون ممنونم ...ماله پست قبلی رو می گم ها!

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت17:41توسط فاطمه | |

نامت چه بود؟

آدم

فرزند؟

من را نه مادر نه پدري بنويس اول يتيم عالم خلقت

محل تولد؟

بهشت پاك

اينك محل سكونت؟

زمين خاك

آن چيست بر گرده نهاده اي؟

امانت است

قدت؟

روزي چنان بلند كه همسايه خدا اينك به قدر سايه بختم به روي خاك

اعضاي خا نواده؟

حواي خوب و پاك قابيل خشمناك هابيل زير خاك

روز تولدت؟

در روز جمعه اي به گمانم كه روز عشق

رنگت؟

ابنك فقط سياه زشرم چنان گناه

چشمت؟

رنگي به رنگ بارش باران كه ببارد ز آسمان

وزنت؟

نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست نه آن چنان وزين كه نشينم بر اين زمين

جنست؟

نيمي مرا ز خاك نيم دگر خدا

شغلت؟

در كار كشت اميد به روي خاك

شاكي تو؟

خدا

نام وكيل؟

آن هم فقط خدا

جرمت؟

يك سيب از درخت وسوسه

تنها همين؟؟

همين!!!!!

حكمت؟

تبعيد در زمين

همد ست در گناه ؟

حواي آشنا

ترسيده اي ؟

كمي

زچه؟

كه شوم من اسير خاك

آيا كسي به ملاقاتت آمده است؟

بلي

كه؟

گاهي فقط خدا

داري گلايه اي؟

ديگر گلايه نه ولي...

ولي كه چه؟

حكمي چنين آن هم به يك گناه!!؟

دلتنگ گشته اي؟

زياد

براي كه؟

تنها فقط خدا

آورده اي سند؟

بلي

چه؟

دو قطره اشك

داري تو ضامني؟

بلي

چه كس؟

تنها كسم خدا

در آخرين دفاع؟

مي خوانمش چنان كه اجابت كند دعا

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت22:56توسط فاطمه | |

ودیگر بار ، سخن از انسانی است برگزیده ...

انسانی که باتعبیر شاعرانه ، بلکه به واقع ، قلم را یارایی توصیف او نیست ...

او ، که برتر از وصف ، برتر از اندیشه و والاتر از جوهر کلام بود او که با شگفتی شکوفید وبا معیاری دیگر زیست و به گونه ای دیگر ماند ، وبا حالتی برتر رفت ... انسانی که شکوه واستواری کوه ، نرمخویی وزلالی آب ، خروشندگی صاعقه ، گرمی آفتاب ، گستردگی دریاها و ابهام وهیمنه ای بیشه زاران وجنگلهای انبوه ، وسادگی و صافی کویر و پاکی ملکوت خدا ، همه وهمه را یکجا در وجود خویش داشت ...

آری ، بار دیگر سخن از علی (ع) است ؛ مردی که شگفت زاده شد ، شگفت زیست و شگفت از چشم ما رفت ...

 

           

 

خجسته باد نام خداوند نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید

از تو در شگفت هم نمی توانم بود

که دیدن بزرگی ات را چشم کوچک من بسنده نیست

مور چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد

یا بر خشتی خام

.

.

.

پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد...

.

.

.

چاه از آن زمان که تو در آن گریستی جوشان است...

هیچ ستاره نیست که وامدار نگاه تو نیست...

هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست...

.

.

.

برای تو با چشم همه ی محرومان می گریم

با چشمانی یتیم ندیدنت...

.

.

.

شعر سپید من روسیاه ماند

که در فضای تو به بی وزنی افتاد

هر چند کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را چگونه در سخن تنگ مایه ام گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟

الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی نمی نگرد؟

فتبارک الله...فتبارک الله احسن الخالقین

 

این روز رو به همه ی پدرای دنیا تبریک می گم...

امروز خیلی به کسایی فکر کردم که این عزیزشون رو از دست دادن...آخه خودم تو دوستا و آشناهای همسن خودم دارم کسایی رو که خیلی زود پدرشون رو از دست دادن...

چند سال پیش وقتی ما تو مدرسمون این روز رو جشن می گرفتیم اون فقط گریه کرد... پدرش شهید شده بود...

اونا امروز چی کار کردن؟

خدایا باباجونمو ازم نگیر... چون تحملش رو ندارم... می دونم که خدا وقتی سختی بده صبر هم میده ولی...

بابا جونم خیلی دوست دارم....خیلی

روز تموم شد من تازه آپ کردم!!!!! آخه زود تر نتونستم بیام!


شعره تلخیص از کتاب فارسیمون بودا...فارسی!!!  منظورم ادبیات بود

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت22:29توسط فاطمه | |

به شهر زندگان نگریستم

                   و خود را گفتم که" از آن دارایان و توانگران است"

آن گاه به شهر مردگان دیده افکندم

                    و گفتم:"این نیز از آن پولداران است"

"پروردگارا پس بینوایان را سرزمین کجاست؟"

چنین که گفتم دیده ام به انبوه ابرهای پربارانی افتاد که از پرتو زرین و زیبای خورشید رنگین بودند.

و از ژرفای جانم صدایی شنیدم

                                                      که گفت:" آنجا...!"

                                                                                           جبران خلیل جبران

                        

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت9:46توسط فاطمه | |

این سمت یا آن سو

                           فرقی نمی کند!

انسان به سایه ی درخت عادت می کند

                                                       به آتش نه.

اما

     آن قدرها هم که گمان می کنی بد نیست

                بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد

                              پله های آسمان خراش هارا فراموش کنی

                                              بنشینی کنار خیابان و

                                                    از پله های خودت پایین بروی

                                                                       پله

                                                                                پله

                                                                                            پله

آن قدر که می بینی

                کسانی نشسته اند

                             بعضی ها گریه می کنند

                                            بعضی ها آواز می خوانند و...

ناگهان کسی را می بینی

                  که می شناسیش

                            شاید هم نمی شناسیش

                                                                اما...

                                                                     این لبخند آمده بر لبانت را...

تنها دو سطر دیگر بر ندار:

                                 در بهشت گاهی

                                 در جهنم همیشه

                                                         به خدا می رسی...

                                                                                          " گروس عبدالملکیان"

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت20:38توسط فاطمه | |

گاهي به آسمان نگاه كن ...
شايد ،
در پنهان بهشت را
پشت ابري ديدي ...

آن شاپرك را ببين ،
چه سبك بال است
نه ؟
نقش بال هايش ،
اثر كدام نقاش است ؟
و چه زيباست
رفتنش بر موج باد

يك ستاره ،
عمري ست مي سوزد
تا چشم تو را جلب كند
در شبي تار كه دلتنگ ،
خيره به آسمان شدي
چشمكي در سرنوشت
تو شود ...

پس ...
گاهي به آسمان نگاه كن !
حتي اگر ...
چشمانت را با دستمالي سياه ، بسته بودند ...


پ.ن: این شعر حلال زاده است... تا هدی اسمش و آورد تو یه وبلاگ به چشمم خورد...به به!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت18:26توسط فاطمه | |

سلام سلام سلام....

نمي خواد بگين... خودم مي دونم ... قالبم خيلي بد شده... حول حولكي شد... آخه نه كه همه قالب عوض كردن...

حالا شما به قالبش كاري نداشته باشين... درست مي شه...اين مطلب پايينو بخونين... اميدوارم كه بفهمينش... آخه مثله اينكه تو پست قبلي يه سري ها دچار مشكل شده بودن

خيره بر كره ي كوچك

دوباره حساب كرد

جايي براي جنگل بي انتها نبود...

جايي براي دريايي كه هر چه مي روي

به پايانش نمي رسي

                                                          چشم هاي تو را آفريد

                                                                                                  "گروس عبدالملكيان"


پ.ن: حالا يكي قبلناي اين وبلاگ و نديده باشه فكر مي كنه چه قالب قشنگي داشته!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت22:2توسط فاطمه | |

زير اين آسمان ابري

                           به معناي نامش فكر مي كند

                                                                      گل آفتاب گردان

                                                                                                "گروس عبدالملكيان"

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت11:49توسط فاطمه | |

سلام...بالاخره دوباره اومدم...آخه این کامپیوتر ما قات...( غات..یا..قاط... یا غاط) زده بود و از صفحه های اینترنتی فقط یکیشونو باز می کرد اونم فقط یه بار...

تازه کشف کردم چرا اینجوری می شد...هر وقت که از خارج کشور تماسی به خونه ما گرفته می شد خط تلفن ما هول می کرد... و .... حالا هر چی بود من اینجام...

این شعره که از فریدون مشیری می ذارمو من خیلی بیت های اولش رو شنیده بودم ولی تا حالا کامل نخونده بودمش...واسه شما هم گذاشتم... امیدوارم خوشتون بیاد... شبنم خانوم واسه شما گذاشتم که اینقدر به من لطف داری...

                                              

                                               ..::کوچه::..

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم            همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم              شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد               باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم          پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم                    

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت           من همه محو تماشای نگاهت                       

آسمان صاف و شب آرام،                           بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب                      شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ             همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آمد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن         لحظه ای چند بر اين آب نظر کن

آب آينه عشق گذران است             تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است                    تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم               سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد               چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم                        تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ريخت،                        مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت،

اشک در چشم تو لرزيد،ماه بر عشق تو خنديد                   يادم آمد که دگر از تو جوابی نشنيدم

پای در دامن اندوه کشيدم، نه گسستم نه رميدم                   رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم ،

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،              نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم،

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...!

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت18:40توسط فاطمه | |

باز هم فاطمیه آمده است وزمین وزمان سر زاری وشرم فرود آورده اند...

 خوب گوش کن تا بشنوی که نوای واویلا در زمین چگونه پیچده است...

خوب بنگر تا ببینی اشک ماتم از چشمان آسمان وآسمانیان جاری شده است ... 

این نوای فاطمیه است نوای قیامتی که مردو نامرد از هم تمیزداده خواهند شد...

 وچه عجیب است که در این معرکه یک بانو ملاک شناخت مرد از نامرد شد...

 و وای بر مایی که از تبار مردانیم ونامردی میکنیم...

و وای برمایی که از دیار سیلی خوردگانیم وامروز سیلی میزینم...

چه شده است ما را که نوای هل من ناصر را می شنویماما لبخند می زنیم...

چه شده است ما را که می بینیم اما میگذریم...

چه شده است که فاطمه(س) را میشناسیم اما فاطمی نمی شویم !چه شده است ما را؟!.....

آخر مگر در ازل عهد ابدی نبسته بودیم که یاری کنیم خاندانش را ...

پس چرا امروز به دستان بسته علی فقط نگاه میکنیم!!!

چه شده است که نمکدان ها را می شکنیم و بر شکستنمان

افسوس نمی خوریم چه شده است مارا...؟! فاطمیه آمده است ...

چه شده است ما را...؟!

نوای ماتم

چرا امشب علی از خاک زهرا بر نمی خیزد

                                                        مگر طاقت ز کف داده است کز جا بر نمی خیزد

یقین دارم که از فقدان زهرا ناتوان گشته

                                                        که امشب از نیمه هم بگذشته مولا بر نمی خیزد

به غیر از ناله حیدر کنار تربت زهرا

                                                       نوای ماتمی دیگر ز صحرا بر نمی خیزد

چونان مولا ز پا افتاده زین محنت که پنداری

                                                       ز جای خویش تا پایان دنیا بر نمی خیزد

                                                    

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت22:34توسط فاطمه | |

امروز سالروز شهریار بود...نمی دونم سالروز فوتش بود یا تولدش....ولی هرچی بود من وقتی آخرین قسمته فیلمش و دیدم فهمیدم....شماها هم دیدین....قشنگ نبود؟!.... من شعر آخرشو خیلی دوست دارم.... آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا!.......براتون کاملشو نوشتم:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چـــــــــــــرا ؟

بی وفـــــــــــا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهــــــــراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستــــــی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تــــــو نیست

من که یک امروز مهمــــــــان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تـــــــــــــــــــو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چــــــــــرا ؟

وه که با این عمر هـــــــــــــای کوته بی اعتبار

این همه غافل شـــــدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمــــــان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند

درشگفتم من نمـــــــــــــی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهــــــــــــریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت3:0توسط فاطمه | |

در زیر طاق نیلی آن آسمان دور
در شهر یادهای پراکنده ی قدیم
روزی که از دریچه ی تنگ اتاق درس
پل زد به سوی پنجره ی روبرو نسیم
استاد پیر هندسه بر تخته ی سیاه
خطی سفید را
از نقطه ای به نقطه ی دیگر دواند وگفت
کوته ترین رهی که میان دو نقطه هست
چونان پل نسیم میان دو پنجره
خطی است مستقیم
امروز من به تجربه دانسته ام که :نه!
راه دراز زندگی نا تمام من
آن خط مستقیم میان دو نقطه نیست
این راه خوفناک
از نقطه ی ولادت تا نقطه ی هلاک
چون آذرخش در شب تاریک آسمان
خطی است منکسر که ندانم کدام دست
ترسیم کرده با سر ناخن  به روی خاک
                                                                             نادر نادر پور

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت20:56توسط فاطمه | |

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید…

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است

و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه

پس اینبار برایت می نویسم که

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند

می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که

دلتنگت شده ام به همین سادگی

وای باران ! باران!

شیشه پجره را باران شست.

از دل من اما...... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

تو بهاری؟

نه.

بهاران از توست.

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

باز کن پنجره را

تو اگر باز کنی پنجره را-

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را.....

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسکهای

کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس

صحبت از کودکی و سادگی است

چهره ای نیست عبوس

در دلم آرزوی آمدنت میمیرد

رفته ای اینک اما آیا

باز برمیگردی؟

چه تمنای محالی دارم- خنده ام میگیرد!

من گمان میکردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگی ست.

من چه میدانستم

هیبت باد زمستانی هست.

من چه میدانستم

دل هر کس دل نیست؟


در میان من و تو فاصله هاست.

گاه می اندیشم

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری.

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد.

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی...

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟----- هیچ.

من چه دارم که سزاوار تو؟------ هیچ.

تو چه داری؟ ---همه چیز.

تو چه کم داری؟---هیچ.

آرزو میکردم

که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا میخوانی؟؟؟

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی.

( کاشکی شعر مرا میخواندی
)

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی

روی تو را کاشکی میدیدم.

شانه بالا زدنت را ــ بی قید

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

چه کسی میخواهد

من و تو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد

 خانه اش ویران باد.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت21:6توسط فاطمه | |

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما

که کاره ما گذشته از شکایت
هنوز هم پایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو

کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمیورزه
بها یی داشت این دل بیشتر ها که در این روزا نمی ارزه
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتار

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت21:33توسط فاطمه | |

سلام به دوستای عزیزم!

از اینکه به وبلاگم اومدین و نظر دادین ممنونم....خیلی...

امیدوارم بتونم جوری این وبلاگ و اداره کنم که خوشتون بیاد!

راستش این وبلاگ یه هدیه اس...یه هدیه از یه دوست...بهترین هدیه از بهترین بهترین من!

همین جا ازش تشکر می کنم و امیدوارم بتونم کارشو جبران کنم  ای بهترین!

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت12:35توسط فاطمه | |

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صبحهای زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
 گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود
مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها
بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
 در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من!
"فریدون مشیری"

 

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت17:30توسط فاطمه | |